..اینه که یه نمه برام سخته تنها امیدم به اینه که این ترم تموم شه دیگه راحت میشم باید برم سراغ پروژه و آمادگی برای آزمون اس.تاندارد .![]()
یکی دیگه از فامیلهای ما هم ازدواج نیمه مستقل کرد اونوقتی که سازمان ملی جوانان این طرح رو داد خیلی ها به خنده دار بودنش و غیر کارشناسی بودنش می خندیدن اما فکر کنم خیلی هم فکر کارشناسی پشت این قضیه بوده !!!
چون با این حسابی که من می بینم خیلی داره ازش استقبال میشه این ازدواج اخیری هم که دیدم دختر پسر عموی بابام بود که تقریبا" همسایه هم هستیم اینا حتی عروسی هم نگرفتن الان دارن تو اتاق خواب خونه پدری دختره زندگی میکنن البته زندگی که نه صبحاهر دو میرن سرکار و شبها میان اونجا!نه که بخوام مسخره کنما اما اصلا"برام جالب نبود یه دختر مهندس با اون همه ادعا بخواد اینجوری زندگیشو شروع کنه حالا به هر دلیلی هم باشه
برم سر اصل مطلبم که همون خواهر شوهره خاله زنک بازی خودمون...
این تک خواهرشوهر بنده که اسمش نگین هست دوسال پیش ازدواج کرد پدرشوهرش به خاطر شغلش تو یه شهر دیگه زندگی می کردن و تو شهر خودشون یه خونه یه طبقه دارن که یه زیر زمین هم داره اینام رفتن تو زیر زمین زندگی کردن و بالا رو داده بودن اجاره خرج زندگیشون... چون شوهرش دانشجو بود..یکی از دلایلی که مامان همسری اصرار شدید داشت که ما حتما" بریم پایین خونشون زندگی کنیم این بود که دخترش اول زندگیش رفته تو زیر زمین حالا نمیگفت مادرشوهرش اون سر ایران بوده
بگذریم تو این دوسال که اینا ازدواج کردن من یادم نمیاد 1 ماه درست زندگی کنن یا خونه مامانش بودن یا جمع میکردن یه ماه یه ماه میرفتن خونه مادرشوهر کار وبار درست و حسابی که نداشتن دانشگاهم قربونش برم حذف اضطراری و حذف غیبت و اینارو پس برای کی گذاشتن...هی خدا آدم چی بگم مثلا"ما تازه عقد کرده بودیم من می رفتم خونه همسری اینا یا مجبور بودیم باهم درس بخونیم یا همش استرس کلاسای از دست رفته منو داشتیم وقتهای بیکاری هم من باید میرفت کمک مامانش آشپزی اینا شاد و خوشحال صبح نگین پا میشد دوش میگرفت میشست پای آرایش شوهره هم می خوابید تا ظهر بعدش نهارو خواب بعد از ظهرو مهمونی شب نشینی خونه فامیلای شوهرش شب هم برمیگشتن اونجا دوباره فردا روز از نو روزی از نو البته این برنامه تقریبا"یه ماه درمیون تکرار میشد تو اون یه ماهی که این برنامه نبود یا خونه مادرشوهرش بودن یا چند روزی!!خونه خودشون مهمون داشتن یا اینکه خانوم تشریف آورده بودن قهر خونه باباشون البته این قهری که میگم خیلی خنده دار بود وقتی میومد قهر حرفهای خیلی بدی نثار شوهره و خانوادش میکرد اما بعد از یه هفته شوهرش میومد و اینم با قربونت برم فدات بشم دنبالش میوفتاد میرفت کلا"زندگی فشلی داشتن و دارن تا اینکه این قهرا تابستون امسال از یه هفته به 15 روز یه ماه رسید این دم آخری هم کلا"کنده بود اومده بود..
.حالا دلیلش چیه اینه که پدرشوهرش بازنشسته شده دارن برمیگردن پدر شوهره هم حالا سر نفهمی هرچی برگشته گفته اون پایین که الان خونه اینا باشه برای فلانی(برادر شوهر کوچیکش )که تازه دانشگاه قبول شده ..خانوم هم بهشون برخورده ...کاش میتونستم احساسمو وقتی خودشو مادرش فریاد میزدن که هیچ مادرشوهری چشم دیدن عروسو نداره و مادرشوهری که اینقدر اصرار داره اینا خونه نگیرن عروس رو برای کلفتی میخواد...
اینا دقیق شرایط منم هست یه جوری داشتن مشت خودشون رو باز میکردن انگار، حالت تهوع گرفته بودم الانم با یاد آوری این حرفها بازم حالم بد میشه ...حالا هم وسایلشو برداشتن آوردن ریختن پایین جایی که ما قراره زندگی کنیم اولتیماتوم هم دادن یا خونه مستقل بگیره یا طلاقشو میگیرن ..هی... چی بگم دوسال خوردن و خوابیدن حالا خوشی زده زیر دلشون فقط این منم که اگه مودبانه بشینم با پدر تحصیلکرده شوهرم کاملا"منطقی صحبت کنم که به فلان دلیل و بهمان دلیل بهتره پایین زندگی نکنم متهم میشم به سرکشی و بهانه گیری هزار و یک صفت این شکلی که خوب بلدن به آدم بچسبونن ...من چیکار میتونم بکنم وقتی گیر یه مشت زبون نفهم افتادم ؟.این حرفهای خاله زنکی همینجوری وسط گلوم گیر کرده بود آخیش راحت شدم
بگذریم رابطم با همسری مرحله خوبی رو نمیگذرونه این همه که دم از استقلال و اینحرفها میزنم باز در این جور مواقع احساس خیلی بدی دارم این موضوع تو تمام زندگیم اثر میذاره کم میارم انرژی ندارم.
..هفته آینده هم یه عروسی دعوت دارن حالا هی تو کشاکش اینیم که من برم یا نه آخه قراره خودش بیاد دنبالم درست و حسابی هم بهم نمیگه بالاخره میاد یا نه منم خوب نه وقتشو نه حالشو دارم الکی برم دنبال لباس حالا میذاره روز آخر اینقدر به آدم فشار میاره وقتیم میگی نمیای دیگه واویلا البته یه بار رفتم مفتح رو دیدم یه لباس پسنندیدم خیلی قشنگ بود ولی قیمتش بالا بود ونک و قائم هم که لباساشون از یه طرف کم دارن من نمیدونم کی این پیرهن کوتاهارو واسه عروسی میپوشه هرکیم میبینم دنبال لباس بلنده !![]()
واسه پولپ دماغم 3بار رفتم وقت گرفتم کنسلش کردم اینبار برم دکتره با تیپا بیرونم میکنه!!ولی کاش میرفتم اینبار که سرماخورده بودم به غلط کردن افتادم شبا از دهنم نفس میکشیدم دهنم خشک میشد یه افتضاحی بود شنبه دیگه با قاطعیت تمام میرم وقت قطعی میگیرم
پی نوشت :کسی میدونه چیکار باید کرد قورمه سبزی خیلی خوش مزه بشه؟
اولین شب قدر امسال هم گذشت همیشه تو این شب ها دلم لرزیده یعنی برای سال آینده برنامه زندگیم چطور رقم میخوره خدایا ازت میخوام فقط بهم عزت بدی مثل همیشه هوامو داشته باشی و توفیق بدی بیشتر بهت نزدیک بشم .اولین شب قدر امسال تنها سالی بود که اینقدر از ته دل اشک ریختم سر شب با دوست همسری رفتیم بیرون قرار شد شبش بریم مسجد محلشون احیا که مامان همسری شروع کرد مخالفت که توی خونه بهتر ه و از این حرفها نشستم جلوی تلویزیون احیا گرفتن که باز شروع کرد بد و بیراه به آ..خوندها و ب.سیجی ها گفتن دیدم شب قدری نشستن و گوش دادن به این چرت و پرت ها بدتر اعصابمو به هم میریزه رفتم تو اتاق با رادیوی گوشیمو و یه قرآن جیبی احیا گرفتم خیلی هم بهم چسبید امشبم که میرم خونه خودمون یا مسجدیم یا همه با هم احیا میگیریم راستی دیروز رفتیم یه دستبند خریدیم اول قرار بود سرویس عروسی رو برداریم که خوب دیدم بخوام از اینجا بخرم همه جوره به ضررم تموم میشه چون اولا" اون چیزی که دلم میخواد اینجا نبود و به زور یه چیزی برام میخرن هم اینکه چون از مغازه آشنا میخرن ممکن قیمتشو الکی به من زیاد بگن تا عمردارم منت بذارن سرم
(از این کارا زیاد میکنن)میرم همون تهران یه چیزی انتخاب میکنم نهایتش دیدم خیلی گیر میدن مدلشو میارم اینجا برام بسازن .سر این دستبند هم که خریدیم جریاناتی داشتیم که خوب دیگه برام مهم نیست فقط بهش خندیدم
راستی جشن هم اصلا" به من یکی خوش نگذشت ![]()
شب خواستگاری که از خونه ما رفتن تا صبح داشتیم با همسری اس ام اس بازی میکردیم تازه اون داشت رانندگی هم میکرد!!
فردای اون روز تعطیل بود اتفاق خاصی نیافتاد اما پس فرداش یه خاطره تلخ دیگه تو زندگیم رقم خورد مامانم اول می خواست منصرفم کنه اما بعدش کم کم داشت راضی میشد حتی گفت به صلاح بریم عروسی تا ببینیم فامیلشون چطورین یکم خوشحال شدم آزی زنگ زد منم جریانو بهش گفتم بعد از ظهر بود تو اتاقم خواب بودم یهو مامانم اومد دررو محکم باز کرد نیم متر پریدم هوا داد بیداد که تو حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون من اصلا" منگ خواب بودم چند دقیقه طول کشید تافهمیدم دنیا دست کیه فهمیدم خواهر بزرگه که اومده بچه هاشو ببره به مامانم گفته میخواید برید دخترتون تقدیم کنین خجالت بکشین!ما فهمیدیم حتی رفتین بلیت هم خریدین!حالا مامانم فکر میکرد من می خوام از خونه فرار کنم رفتم بلیت خریدم بعدها فهمیدم کار آزی بوده و البته خواهر بزرگه هم بی تقصیر این حرف نبوده دیگه داییم هم قاطی ماجرا شد البته چند ماه بعد داییم اصل جریان رو برام تعریف کرد و گفت چون شوهر خواهر بزرگه ورشکست شده بود و ماشینشون هم اندازه دک و پوز شوهرش نبوده این دعوا رو راه انداختن که شما نرین عروسی!حتی تا روز حنا بندون که چهارشنبه بود بابام راضی بود که حتی بدون من مامان و بابام برن اونجا تا هم تحقیق کنن هم فامیل اونا رو ببینن همون روز خواهری اومد خونمون مامانم بهش گفت چرا دخالت میکنی شوهرت هر غلطی دلش خواست کرد 10 ساله داری کار میکنی میدی شوهرت میخوره سه تا خونه داشتی حالا آه در بساط نداری بچه هاتم که من نگه میدارم خودت 4 ساله آزگار نامزد بودی یه بار ما دخالت نکردیم حالا به این که رسیدی بلد شدی اونم یهو زد زیر گریه و یه نایلون قرص از تو کیفش درآورد و تریپ حالت تهوع گذاشت که شما از خیلی چیزا خبرندارین این خودشو بدبخت کرده من بخاطر این اعصابم خورد شده دارم روزی 20 تا قرص میخورم!!!! دست بچه هاشو گرفت و رفت .این حرف خیلی بدیه که میزنم اما خدا شاهده که تو اون لحظات من چه حالی داشتم مامانم اومده بود میگفت این چی میگه خودتو بدبخت کردی نکنه رفتی خودتو.....ای خدا من برای این خواهرم چه کارا که نکردم و جواب اون همه محبتای من این بود.اون هفته گذشته و عروسی برگزار شد بدون ما من موندمو هزاران سوال بی اعتمادی نسبت به همه.اما الان که دارم اینارو می نویسم به این ایمان پیدا کردم که اون اتفاقات بی حکمت تو زندگی من نیوفتاد باعث شد چشمام رو بیشتر باز کنم و آدمها رو بهتر بشناسم تا 20 روز بعد از اون ماجرا که 16 شهریور روز بله برون ما میشه اتفاقای زیادی افتاد داییم که رابطه خوبی باهم داشتیم باهام قهر کرد.تلفن رو از اتاقم بردن بیرون و قبض گوشیمو پرداخت نکردن تا قطع بشه من موندم و یک خط اعتباری و یه عالمه حرف و حدیثی که هر روز در میامد و من باید جواب گو می بودم.
پی نوشت :الان خونه همسری اینا هستم این پستم چند روز پیش نوشته بودم نمی دونم چرا ثبت نشده بود..دیشب اومدیم رفتیم باغ حالا اومدیم خونه شون ازش قول گرفته بودم نیایم ولی نمیشه که ... خداروشکر که خودش خوبه اما امان از دست مادرش و داداشش..![]()
پی نوشت ۲:این بلاگفا هم پست خصوصی گذاشته چطوره این خاطرات تلخو
خصوصیش کنم از چشم فک و فامیل دور بمونه؟؟![]()
آشنایی منو و همسری از یه دوستی دانشگاهی شروع شد البته از همون اول آقا قصد ازدواج داشتن !بعد از دو سه ماه از آشناییمون به مامانم جریان خواستگاری رو گفتم اما مامانم گفت که تا آزی(خواهرم)توی خونه است فعلا" فکر این چیزا رو نکن بذار بعد . اینجا لازم میشه یکم از حساسیت ازدواج آزی بگم . اول از همه اینکه 6 سال از من بزرگتره از دوم دبیرستان اعلام کرد که بعد از گرفتن دیپلم ازدواج می کنه عشقشم آشپزی و قلاب بافی و از این کارا بود خلاصه به اصرار مامانم اینا تو کنکور شرکت کرد و کاردانی یه رشته علوم انسانی دانشگاه آزاد قبول شد خودش قصد نداشت بره اما به اجبار خانواده ثبت نام کرد و بعدشم کارشناسی قبول شد یه شغل خوب پیدا کرد. ترس مامانم ازاینکه من زودتر از اون ازدواج کنم دلیل داشت اینکه با اینکه من کوچکتر از اون بودم اما تو فامیل چندتایی خواستگار داشتم که منتظر بودن درسم تموم شه بیان خواستگاری با اینکه آزی خوشگل تر از منه و هم اینکه خیلی زودجوش تره ،خواستگار اول پسر عموم بود ما با عموم اینا رابطه گرمی نداشتیم وقتی عموم مسئله خواستگاری رو مطرح کرد مامانم همون جا به بهانه ازدواج فامیلی و..ردش کرد.خواستگار دوم هم پسر عمه ام بود که همسن آزیه و خارج زندگی می کنه آزی خیلی دوست داشت باهاش ازدواج کنه اما اومدن خواستگاری من که خوب به همون بهانه ازدواج فامیلی رد شد خواستگار سوم هم که واقعا" لج همه رو در آورد مربوط به یه فامیلمون میشه که از عالم و آدم خواستگاری کرد اینقدری که من 10 سالم بود یادم میاد می رفتن براش خواستگاری !ولی مادرش با بی رحمی تمام از آزی خواستگاری نکرد و به من پیشنهاد داد !!این بود که مامانمو ترس برداشت حتی یادمه رفتیم برای آزی سر کتاب باز کردیم ببینیم کسی بختشو نبسته!!البته خانومه به مامانم گفت نبستن اما بخت این دخترتو(منو)یه خانومه سیاه که ناراحتی معده داره بسته ! بگذریم بعد از قبول شدن تو دانشگاهم چندتایی خواستگار پیدا شدن که به خاطر آزی همه از همون دم در رد می شدن .واسه آزی هم خواستگار میومداما خوب جور نمی شد.تا اینکه من با همسری آشنا شدم و وقتی پیشنهاد ازدواج و مطرح کرد سریع قبول کردم چون ورزشکار بود تحصیلات داشت و هم اینکه اخلاق به شدت مردونه ایی داشت این چیزا تو اون برهه از زمان برای من 20 ساله مهم بودن پدرشم البته منو دیده بود که خوب این خودش یه جریان داره و به شدت پسندیده بود !خواستگاری که مطرح شد مهر 85 بود تا مرداد 86 ما صبر کردیم تا بخت آزی باز شه که نشد و اونا اومدن خواستگاری البته تو این مدت 10 ماه تمام افراد خانواده همسری منو دیدن و تمام افراد خانواده من بجز پدرم از رابطه ما با خبر بودن خواهر بزرگم (14 سال ازم بزرگتره) که اونوقت رابطه خوبی باهم داشتیم هم از تمام بیرون رفتنامون خبر داشت.جریان دعوت همسری هم به خونه اش از اینجا شروع شد که دو سه ماه قبل از خواستگاری به اصرار خودش و البته شوهرش و در جریان بودن داداشم دعوت انجام شد من نمی دونم چرا بعد از جریان خواستگاری اون رفتارارو با من داشت فقط اینو می دونم که قبلش کاملا" از انتخاب من راضی بود .البته آزی هم یه بار جدا همسری رو دیده بود تا اونوقت چیزی نگفت اما وقتی مسئله خواستگاری مطرح شد شروع کرد بنای ناسازگاری گذاشتن که البته این مسئله رو همه حتی پدرم به پای حسادتش گذاشتن ...
روز خواستگاری ما تو مرداد ماه 86 اتفاق افتاد یک هفته قبل از عروسی خواهر شوهرم یکی از بدترین روزهای عمرم بود قبل از خواستگاری همسری رو خواهر بزرگم یه بار خونشون دعوت کرده بود .یه بارم خواهر دومم که از من بزرگتره و هنوز ازدواج نکرده دیده بودش خلاصه اون روز شنبه بود و تعطیل اینام قرار شده بود شب بیان خونمون برای خواستگاری روزش یادم نمی یاد چرا زیاد خوشحال نبودم رفتم آرایشگاه و اومدم اونا قرار بود سر ظهر راه بیوفتن که عصری برسن تهران هرچی به همسری زنگ می زدم می گفت الان راه میوفتیم داریم راه میوفتیم نشون به اون نشون که ساعت 4 تازه راه افتادن و دیر رسیدنشون باعث اولین کدورت شد . خلاصه مامانم دید اینا دیر راه افتادن زنگ زد بهشون گفت دیگه شام تشریف بیارین اینجا که قبول کردن ما کسی رو دعوت نکرده بودیم فقط خانواده خودمون بودن اونام پدرومادرشو برادرش که همسنه منه اومده بودن دیگه ساعت حدود ده بود که رسیدن قبلش بابام صدام زد گفت ببین اینا چطور دارن آبرو ریزی می کنن چرا نمی یان نکنه سر کارمون گذاشتن! ناگفته نماند که بعدا"فهمیدم خواهر شوهر عوضیم این آتیش رو به پا کرده بود .وقتی رسیدن تو محل ازم آدرس گل فروشی گرفتن ولی وقتی اومدن هیچ گلی دستشون نبود انگار آب یخ ریخته باشن رو سرم اما خوب اهمیتی ندادم چون کاریش نمی شد کرد باباشم با خنده گفت ما گفتیم گل بخریم خانوم(مامان همسری)گفته پژمرده میشه از اینجام خواستیم بخریم گفتیم دیر میشه حتی شیرینی هم نیاوردن به جاش سه تا بسته سوغاتی شهرشون رو آورده بودن که وقتی آوردن پایین خواهری همچین چشم غره ایی بهم رفت که یه حال بدی شدم .مامانش رفت مثلا" چادرشو عوض کرد یه چادر کدری مشکی افتضاح سرش کرد مایه خنده انگار اومده بود عزاداری یه حالت نزاری هم به خودش گرفته بود انگار اومده مسلخ پیش مامانم رو زمین نشسته بود خواهر بزرگم هم همون موقع منو کشید تو آشپزخونه که یه وقت لو ندی من همسری رو قبلا" دیدما خبر نداشتم این آغاز یه بامبول بزرگه که خواهر خودم برام خواهد ساخت .یه ذره صحبت کردن که باباش گفت ما چون راهمون دوره همین الان حرف مهریه رو بزنیم بابامم گفت راهتون دوره که دوره حالا باید بیادو برید خیلی بدش اومد از این حرف بابای همسری خلاصه اون یه جوری جفت و جورش کرد تا ساعت 11 شدشام آوردیم بد از شام دوباره حرف مهریه شد بابام گفت 700تا سکه یهو مامانش که تا اون موقع لال مونی بود شروع کرد داد زد ن که حاج آقا چه خبره خودتم پسر داری پسر من در توانش نیست حالا قبلش داشتن از دارایی های پسرشون که تو این سن کم( 25 سالش بود) خونه و ماشین و زمین ..داره و اینکه دوجا کار میکنه حرف می زدن با اعتراضشون عملا" حرفای خودشون رو نقض کردن!خیلی بهم برخورده بود می تونست با لحن آرومتری اینو بگه راستی هر چند وقت یکبارم می گفتن شما ناراضی هستین ماهم ازیه نفر که دخترمون دوستش داره بدمون !میومدبهش گفتیم مهریه باید سال تولد دخترمون باشه اما اون چون دخترمون رو خیلی دوست داشته قبول کرده و بعدش شب عقد بهو خورده و از این حرفا.. هر چند بعدا"فهمیدم به این دلیل که مهریه خواهرشوهری 114 تا سکه شده که اونم جریان داره اینا نمی خواستن مهریه من بیشتر باشه بابامم که کلا"مخالف بود برگشت گفت حالا که اینجوریه 2 میلیون هم باید پول بدین به عنوان شیربها .کلا"ما رسم شیر بها نداریم می دونستم چون بابام می خواد سنگ بندازه این حرفارو می زنه ااز اینجا به بعدش خواستگاری به صحنه متلک اندازی بابامو و بابای همسری تبدیل شده بود هر چند دقیقه یکبار هم مامانش با اون صدای نکرش یه پارازیتی مینداخت همسری و منم لال مونی گرفته بودیم خواهری هم نشسته بود چشم غره میرفت و شوهرشم زیرزیرکی پوزخند می زده داداشمم حالش داشت بهم میخورد موبایلشو گرفته بود دستش داشت اس ام بازی می کرد . باباش می گفت تو دهاتم دیگه شیربها نمیگیرن مامانشم عربده میزد که تخفیف بدین پسر ما هیچ ایرادی نداره که دارین سنگ میندازین!! اینکه میگم عربده واقعا" راسته چون کلا" مامانش صدای خیلی کلفت مردونه ایی داره وقتیم عصبی میشه یه خش میوفته تو صداش که صد برابر بدترش میکنه کلا"هم بلند حرف می زنه یه حدیثم نمی دونم از کدوم امام می گفت اینکه اگه داماد توان پرداخت مهریه رو نداشته باشه عقد باطله!!بابای منم می گفت مرد حسابی این شرایط منه ما که برای شما دعوت نامه نفرستاده بودیم ما اصلا" نمی شناسیم شما کی هستین و چی هستین (البته قبلش داداشم تحقیق اساسی راجع بهشون کرده بودولی خوب بابام هنوز قبول نداشت) خلاصه ساعت 1 بود مامانش بلند شد گفت دیره ما باید بریم (اون موقع تهران خونه داشتن) ما میریم فکرامون!!!رو می کنیم حالا .ما کارای عروسی دخترمون رو نصفه گذاشتیم اومدیم باباشم گفت حالاشما بیاین عروسی ما ببینین چطوری هستیم ...البته حتی کارت هم برای ما نیاورده بودن موقع میرفتن هم مامانش بلند بلند به من می گفت ناراحت نباش همه!دعواشون میشه وقتی رفتن خونه خیلی جو بدی داشت همه به من چشم غره می رفتن خواهری که می گفت تو فقط نگو من اینو قبلا"دیدم من درستش می کنم !اونام قرار بود شب تهران بمونن که همسری اس ام اس زد ما تو راهیم کارای عروسی نگین مونده باید برگردیم اون شب خیلی سنگین برام تموم شد خورد شدنم رو واقعا" برای اولین بار میدیدم آخه تا اون روز چون کاری به کار کسی نداشتم و از بچگی مستقل بودم همه توی خونه بهم احترام خاصی میذاشتن و به قول خودشون یه حساب دیگه روم باز میکردن رفتار پدر و مادرش افتضاح بود باید به بابای من حق می دادن حتی بعدها بابام گفت اگه اینا همون بار اول اونجوری سر مهریه دعوا راه نمیداختن من اونطوری رفتار نمی کردم من اینکارو کردم ببینم اینا چجور آدمایین اون شب من موندم یه عالمه بغض و غصه و تنهایی .... گذشت تا روز بله برون که 25 روز بعدش بود....
خداییش خیلی سرم شلوغه تا چشم بهم می زنم شب میشه آخه این ظلمه کاش چند ساعتی به روز اضافه میشد
همچین ساعت 12 که میشه خوابم می بره که انگار کوه کندم روزام یا دانشگاه یا تو خونه درس می خونم و کارای خونه رو انجام میدم این مامانم که مدتهاست تو تعطیلات به سر می بره
فقط روزایی که من نیستم آشپزی گردن مامانمه. این همسری که هنوز ماشین نخریده کاش لااقل تو این یه ماه ثبت نام میکرد برای صفر .البته هفته پیش که نیمه شعبان بود یه مسافرت باحال با مامانم اینا سمت کاشان قم و.. رفتم خیلی خوب بود عمرا"فکر نمی کردم تو کویر جاهایی باشه این قدر سرسبز و البته خنک .
حالا قراره همسری هفته دیگه بیاد دنبالم دوست ندارم دوباره برم خونشون اصلا" دوست ندارم با مامانش تنها باشم ..
حالا این به کنار دوست دارم هفته آینده بعد ازامتحانم برم موزه آخه چند تا بلیت دارم خودمم عاشق موزه و اماکن تاریخیم که اگه برم دیگه وقتی برام نمی مونه .چقدر تابستون زود تموم شد آها راستی هفته دیگه هم حراجیا شروع میشه منم بچه کف حراجی باید حتما"برم .یه چیزه دیگه اینکه چند تا داستان کوتاه نوشتم می خوام بزارم اینجا البته از نوع بی سر و ته هستن
اما خوب خیلی آرامش میگیرم وقتی می نویسمشون
