تبليغاتX
روزمرگیهای گل بانو

روزمرگیهای گل بانو

هفته پیش خیلی خسته کننده بود کلا"انرژیم کم بود دوست داشتم زودتر تموم شه که خاله همسری تشریف آوردن آخرهفته مارو پر کردن!!سه شنبه شب ساعت 12و نیم رفتیم دنبالش چهارشنبه صبحم بردمش بیمارستان چشمشو لیزیک کرد تمام چهارشنبه شب فکر کنم سر جمع 1 ساعت خوابیدم مدام از خواب پریدم که قطره هاشو بریزم پنج شنبه هم رفتیم دکتر عصرشم برگشتن جمعه هم از خستگی چشمام باز نمی شد تا 12 خوابیدم جمعه بعد از ظهرم مامان همسری زنگ زد مثلا"تشکر کنه گفتم حال خاله خوبه گفت چیزی نبوده که تو جا خوابیده خیلی داره ادا در میاره تو دلم گفتم خاک تو سر ت نذاشتم این زن اینجا از جاش تکون بخوره حالا خواهر خودش برگشته اینجوری میگه خوب دکتر گفته بود تو اتاق تاریک باشه یه چندروزی تلویزیون نبینه و نور نخوره حالا بدبخت گرفته خوابیده ببین خواهر خودش پشت سرش چی میگه نفهم آخه کدوم عروس خواهری در حق خاله شوهرش اینکارو میکنه اونم تو دوران عقد .... قضیه طلاق خواهر همسری هم انگار جدی شده نمی دونم این احساس خبیثانه چرا تو دلمه اما دروغ چرا یه جورایی ته دلم خنک شد انگار مامان همسری داره تقاص کارای زشتشو میده خودم از این حرفها که انسان در حد این نیست که حکمت خدارو مشخص کنه و...زیاد بلدم ولی در حال حاضر این احساس منه همچین که فکر میکنم یه بارم پدرشوهر دخترش بهشون زنگ نزده کیف میکنم همون اونا خوب تونستن حالشون رو بگیرن چوب خدا صدا نداره ..احتمالا" عروسی ماهم اردیبهشته حالا چرا فروردین نیست به ظاهر به خاطر سردی هوا چون میخوان تو باغ بگیرن ولی در باطن!!مشخصه چون وسایل خواهر همسری پایینه احیانا"قحطی خونه هم اومده تا تکلیف اون مشخص نشه نمیشه که ما عروسی بگیریم دلش میشکنه!!هرچی دیرتر بهتر با خیال راحتتر می تونم پایان نامه رو آماده کنم و به سلامتی مستر بشم برای کارم هنوز اقدام نکردم یه سری ها میگن شرکت ....به هیچ عنوان خانم نمی گیره یه سری ها هم میگن میگیره اگر نگیره که مجبورم برم جای دیگه باید کلا"قید شهرستان رفتن رو بزنم همسری هم قول دادن بیان تهران حالا ببینم باباش میتونه کاری کنه همون شرکت....من رو قبول کنه یا نه..یه چیزایی دلم خواسته برای جهیزیه نمی دونم بخرم یا نه از این پایه های نقره استکان فکر کنم اسمش انگاره باشه حدودا"300 -400 تومنی قیمتشه البته چندتا چیزه دیگه هم مثل یه شیرینی خوری با پایه نقره و یه میوه خوری نقره هم دیدم که اینا سرجمع باهم حدوده یک میلیون و دویست تومنی میشن حالا موندم اینارو بخرم یا کریستال بخرم ..خودم خیلی دلم میخواد اما وقتی کسی نمی فهمه اینهمه پول بالاش رفته بهتر نیست بذارم بعدا"که رفتم خونه خودم بخرم ..فرشم اولش خیلی دلم خواست دست باف بخرم یعنی یه دونه دارم بیمش سرمه ایه به یه کاربلد نشون دادم گفت فعلا"نگهش دار تا یه خریدار خوب براش پیدا کنم اداره بابام اینا هم حواله خرید فرش ماشینی داده حالا یا ماشینی میخرم (با توجه به اینکه خواهر همسری یه دونه دختر بود فرشاش ماشینی بود)یا هم اینکه از شرکت فرش یه چیزه سبک برمیدارم البته میگن فرشای شرکت فرش ارزش نداره وقتی میخری باید همین جور نگهش داری اما خوب اگه بخوام ماشینی بخرم چون خونه بزرگه فکر کنم کمه کم یه تومنی میشه همون یه تومن رو میشه پیش قسط داد باقیش ماهی نودتومن دست باف برداری حالا تو اینم موندم فعلا" همینا ...اگه کسی تجربه ایی در این زمینه داره بگه ممنون میشم
+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:37  توسط گل بانو  | 

دو  هفته است میخوام بیام اینجا بنویسم وقت نمیشه از صبح تا بعد از ظهر که سرکلاسم بعد از ظهرم که برمیگردم باید جزو ترجمه کنم هرچقدر میگن باید مستقیم یاد بگیری از این حرفها اما خوب تا کامل ترجمه نکنم حالیم نمیشه

..اینه که یه نمه برام سخته تنها امیدم به اینه که این ترم تموم شه دیگه راحت میشم باید برم سراغ پروژه و آمادگی برای آزمون اس.تاندارد .

یکی دیگه از فامیلهای ما هم ازدواج نیمه مستقل کرد اونوقتی که سازمان ملی جوانان این طرح رو داد خیلی ها به خنده دار بودنش و غیر کارشناسی بودنش می خندیدن اما فکر کنم خیلی هم فکر  کارشناسی پشت این قضیه بوده !!!چون با این حسابی که من می بینم خیلی داره ازش استقبال میشه این ازدواج اخیری هم که دیدم دختر پسر عموی بابام بود که تقریبا" همسایه هم هستیم اینا حتی عروسی هم نگرفتن الان دارن تو اتاق خواب خونه پدری دختره زندگی میکنن البته زندگی که نه صبحاهر دو  میرن سرکار و شبها میان اونجا!نه که بخوام مسخره کنما اما اصلا"برام جالب نبود یه دختر مهندس با اون همه ادعا بخواد اینجوری زندگیشو شروع کنه حالا به هر دلیلی هم باشه

برم سر اصل مطلبم که همون خواهر شوهره خاله زنک بازی خودمون...این تک خواهرشوهر بنده که اسمش نگین هست دوسال پیش ازدواج کرد پدرشوهرش به خاطر شغلش تو یه شهر دیگه زندگی می کردن و تو شهر خودشون یه خونه یه طبقه دارن که یه زیر زمین هم داره اینام رفتن تو زیر زمین زندگی کردن و بالا رو داده بودن اجاره خرج زندگیشون... چون شوهرش دانشجو بود..یکی از دلایلی که مامان همسری اصرار شدید داشت که ما حتما" بریم پایین خونشون زندگی کنیم این بود که دخترش اول زندگیش رفته تو زیر زمین حالا نمیگفت مادرشوهرش  اون  سر ایران بوده بگذریم تو این دوسال که اینا ازدواج کردن من یادم نمیاد 1 ماه درست زندگی کنن یا خونه مامانش بودن یا جمع میکردن یه ماه یه ماه میرفتن خونه مادرشوهر کار وبار درست و حسابی که نداشتن دانشگاهم قربونش برم حذف اضطراری و حذف غیبت و اینارو پس برای کی گذاشتن...هی خدا آدم چی بگم مثلا"ما تازه عقد کرده بودیم من می رفتم خونه همسری اینا یا مجبور بودیم باهم درس بخونیم یا همش استرس کلاسای از دست رفته منو داشتیم وقتهای بیکاری هم من باید میرفت کمک مامانش آشپزی اینا شاد و خوشحال صبح نگین پا میشد دوش میگرفت میشست پای آرایش شوهره هم می خوابید تا ظهر بعدش نهارو خواب بعد از ظهرو مهمونی شب نشینی خونه فامیلای شوهرش شب هم برمیگشتن اونجا دوباره فردا روز از نو روزی از نو البته این برنامه تقریبا"یه ماه درمیون تکرار میشد تو اون یه ماهی که  این برنامه نبود یا خونه مادرشوهرش بودن یا چند روزی!!خونه خودشون مهمون داشتن یا اینکه خانوم تشریف آورده بودن قهر خونه باباشون البته این قهری که میگم خیلی خنده دار بود وقتی میومد قهر حرفهای خیلی بدی نثار شوهره و خانوادش میکرد اما بعد از یه هفته شوهرش میومد و اینم با قربونت برم فدات بشم دنبالش میوفتاد میرفت کلا"زندگی فشلی داشتن و دارن تا اینکه این قهرا تابستون امسال از یه هفته به 15 روز یه ماه رسید این دم آخری هم کلا"کنده بود اومده بود...حالا دلیلش چیه اینه که پدرشوهرش بازنشسته شده دارن برمیگردن پدر شوهره هم حالا سر نفهمی هرچی برگشته گفته اون پایین که الان خونه اینا باشه برای فلانی(برادر شوهر کوچیکش )که تازه دانشگاه قبول شده ..خانوم هم بهشون برخورده ...کاش میتونستم  احساسمو وقتی خودشو مادرش فریاد میزدن که هیچ مادرشوهری چشم دیدن عروسو نداره و مادرشوهری که اینقدر اصرار داره اینا خونه نگیرن عروس رو برای کلفتی میخواد...اینا دقیق شرایط منم هست یه جوری داشتن مشت خودشون رو باز میکردن انگار، حالت تهوع گرفته بودم الانم با یاد آوری این حرفها بازم حالم بد میشه ...حالا هم وسایلشو برداشتن آوردن ریختن پایین جایی که ما قراره زندگی کنیم اولتیماتوم هم دادن یا خونه مستقل بگیره یا طلاقشو میگیرن ..هی... چی بگم دوسال خوردن و خوابیدن حالا خوشی زده زیر دلشون فقط این منم که اگه مودبانه بشینم با پدر تحصیلکرده شوهرم کاملا"منطقی صحبت کنم که به فلان دلیل و بهمان دلیل بهتره پایین زندگی نکنم متهم میشم به سرکشی و بهانه گیری هزار و یک صفت این شکلی که خوب بلدن به آدم بچسبونن ...من چیکار میتونم بکنم وقتی گیر یه مشت زبون نفهم افتادم ؟.این حرفهای خاله زنکی همینجوری وسط گلوم گیر کرده بود آخیش راحت شدم

پی نوشت 1:میگم گیرآدم...افتادم نگید نه بابای همسری ورداشته زنگ زده مدرکتو بیار برات کار پیدا کردم اینم از کار دیگه بهونه برای  گرفتن عروسی نداشته باشی دیگه عقدتون طولانی شد !!!  ای خدا حرفم بزنی میگن بی احترامی کردی نمی دونم این آقا پارسال که ما لیسانسمون رو گرفته بودیم تو هاگیر واگیر بودیم ادامه تحصیل بدیم یا نه یادش نبوده که پسر زن عقد کرده داره؟حالا که اینهمه زحمت کشیدم تو این دو ترم اصلا"نفهمیدم زندگی چیه هرروز رفتم سر کلاسایی که به انگلیسی تدریس میشد با استادایی که هرکدوم از یه کشور فارغ التحصیل شده بودن با اکسنت های عجیب و غریب همون کشور خوندن درسهایی که هیچ رفرنس خاصی ندارن کلا" چهار پنج تا جزوه برای تدریسشون هست همه هم برای عهد تیرکمون شاه ..حالا به همین راحتی چون کار پیدا شده باید بارو بندیلمو جمع کنم برم اونجا مدرکمم گرفتم آزمون معادل کارشناسی ارشد رو بدم تا حقوقم زیاد بشه( آخه رشته ما کاملا"داخلی و تخصصیه مدرکمون هم معادله) با خود همسری صحبت کردم فعلا" راضیش کردم که بی خیال کار پیدا کردن برای من بشن من این رشته رو دوست دارم ..دارم تلاشمو میکنم که تو همین فیلد کار پیدا کنم ولو اینکه هرجا کار آموزی کنم مسلما"استخدام میشم اگرم نه ادامه تحصیل میدم ...تا ببینم باباشو میتونه راضی کنه بیخیال شه..
+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 19:30  توسط گل بانو  | 

 کارای دانشگاه رو رله کردم به امید خدا دوشنبه آ ینده  هم حذف و اضافه کنم برنامه میوفته رو روال سه شنبه صبح راه افتادم اومدم پیش همسری البته دوشنبه رفتیم با خواهری لباس خریدیم ۱۱۰ هزارتومن پول مفت رو ریختم تو حلقوم مغازه داره یه قرونم تخفیف نداد البته من همیشه از این غلط ها نمی کنما چون همسری خیلی تاکید داشت که حتما"لباست تک باشه دیگه گفتم جهنمه ضرر...چهارشنبه شب عروسی بود مامان و خواهر همسری با نهایت بی رحمی منو تنها گذاشتن خودشون رفتن آرایشگاه البته تعارف کردنا اما خواهرش که گفت اینجایی که من وقت گرفتم از ماه پیش وقت گرفتم الان نمیشه مامانشم رفت پیش خاله اش که من عمرا"برم اونجا چون فقط یه مدل بلدهبالاخره یه جای آشنا رفتم فقط شانس آوردم سرش خلوت بود اینقدر فس فس کرد که تا ساعت ۷ کارم طول کشید اونم اینقدر زنگ زدن گفتن دیر شده دیر شده که مجبور شد سروتهش رو هم بیاره دیگه آژانس گرفتیم برگشتیم حالا من یه چشمم لنز داره یکی ندارهناخنامم لاک نزدم از در که اومدم جیغ و داد خواهر همسری بلند بود گردنبندش گم شده بود اومدم این یکی لنزرو بذارم یهو خواهرش داد زد لنزه تو چشمم ترکید داشتم میمردم اصلا"چشمام باز نمیشد فقط اشک میومد با هزارتا بدبختی نصفه لنزرو از تو چشمم کشیدم بیرون فکرکردم نصفش افتاده زمین نگو از دیشب تا امروز صبح تو چشمم بوده امروز صبح تو حموم درش آوردم خلاصه همسری رفت یه لنز دیگه برام خرید گذاشتم تو راهم که داشتیم میرفتیم لاک زدم .عروسیشون افتضاح بود یعنی بنده خداها خیلی خرج کرده بودن ولی تو فضای باز بود هوا واقعا"سرد بود به محض اینکه پیاده شدم شروع کردم عینه جوجه ایی که روش آب ریخته باشن لرزیدن نمیدونم بعضی ها با اون لباسای کوتاه چطور وایساده بودن اون وسط راستی کسایی که اون لباس کوتاه  های تو مغازه ها  رو میپوشن پیدا کردم اینا بودن  یه خورده رقصیدیم با همسری مامانش برامون اشک شوق ریخت به خاطر داشتن همچین عروس باشخصیتی میگفت هرکس بهم رسیده گفته عجب عروس خانوم و خوشگلی داری حالا خبر نداشتن فرداش صورتمو بشورم خودم تو آینه خودمو نگاه کنم از حال میرم آخه ابروهامو تیغ زده بودم چشمامم که به خاطه لنزه کاسه ی خون بود شامشونم سلف بود اینقدر هوا سرد بود ماسیده بودخود عروس یه کت پشمی سفید رو لباسش پوشیده بود حالا بگو مجبوری تو باغ عروسی بگیری اونم تو این فصل سرد تازه عروسی هم نبود جشن عقد بود یعنی هنوز خونه نگرفتن این جشن رو گرفتن تا وقتی پولاشون جمع بشه بتونن خونه بگیرن درواقع ازدواج نیمه مستقل کردناینهمه هم ما خودمون کشتیم برای لباس و آرایش و اینا سرجمع جشنش دوساعت طول نکشید آخرشم گفتن بیاین کادوهاتون رو بدین ما از هر دوطرف دعوت شده بودیم هم عروس هم داماد برای همین من کادومون رو دادم که عروس انگار با من پدرکشتگی داشته باشه اینقدر بدبرخورد کرد حالم به هم خورد راستی وسط جشنم رفتیم باهاشون عکس بندازیم عروسه یه چپی به من انداخت از صدتا فحش بدتر بود حالا خوبه لباسم مشکی بود میخواستم همین لباسو سفیدشو بخرم گفتم نکنه عروسه فکر کنه دارم بهش حسادت میکنم آرایشمم خیلی زیاد بود دیگه اگه لباس سفید میپوشیدم عروسه با لنگه کفش دنبالم میوفتادخودشم آرایشش خیلی خیلی ملایم بود.....این بود داستان عروسی رفتن ما باشد که در گوشمون فرو کنیم خواستیم بریم عروسی لنز اونم از نوع فرش لوک نذاریم اولا"...ثانیا" از صبح بریم آرایشگاه که وقت کم نیاد ثالثا"وقتی آرایشمون زیاده دورو بر عروس نپلکیم رابعا"لباس گرم برای عروسی ها در فضای باغ فراموش نشود

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 18:35  توسط گل بانو  | 

این ترم هم هر روز غیر از 5شنبه ها کلاس دارم خوبه سرم گرم میشه یه چندروزی که درگیر انتخاب واحد دانشگاه بودم که مثل عهد بوق دستی انجام میشد  متصدیش هم اینقدر گیج بود سه ساعت علافم کرد تازه با کلی غرغر آخرشم یه درس رو دوبار برام برداشت البته منم درستش نکردم به عنوان سند گیجی ببرم بذارم رو میز مدیر آموزشی تا بفهمه پرسنل خدومش عجب مشنگایی هستن خوبه اینا تو کل سال همین چندروزه رو به معنای اصلی کارمیکنن باقی روزا یا پای اینترنت دارن فال میگیرن یا با تلفن حرف میزنن یه چندروزیم سرما خوردم سرم خیلی درد میکرد مثل این پیرزنا یه قرص آکسار انداختم بالا نشون به اون نشون که دوروزه بی خوابی زده به سرم نمیدونم عوارضه قرصست چیه فکر میکردم خواب آور باشه!!پریروز اینطورا یکی از دوستای دوران کارشناسی که دوسال اول باهم صمیمی بودیم بعدش نمیدونم چی شد که رابطمون کم رنگ شد زنگ زده بود فکر کردم میخواد حالموبپرسه بعد از تقریبا"یکی دوسالی که از هم خبری نداشتیم یه سلام و احوال پرسی سردی کرد بعدش گفت که بهش 6 هزارتومن بدهکارم هرچه سریعتر پرداخت کنم یعنی من سال 83 با کارت اون از کتابخونه دانشگاه کتاب گرفته بودم  کتاب گم شد من رفتم کتابو جاش خریدم پس دادم حالا نگو باید جریمه هم میدادم .حالا قراره بره مبلغ دقیق جریمه رو(حالا گیریم 6 هزارو دویست پنجاه تومن!!)بپرسه تا من پرداخت کنم!!اولش فکر کردم اینو بهونه کرده همدیگرو ببینیم اما بعدش گفتم شماره حساب بده بریزم برات قبول کرد!

بگذریم رابطم با همسری مرحله خوبی رو نمیگذرونه این همه که دم از استقلال و اینحرفها میزنم باز در این جور مواقع احساس خیلی بدی دارم این موضوع تو تمام زندگیم اثر میذاره کم میارم انرژی ندارم...هفته آینده هم یه عروسی دعوت دارن حالا هی تو کشاکش اینیم که من برم یا نه آخه قراره خودش بیاد دنبالم درست و حسابی هم بهم نمیگه بالاخره میاد یا نه  منم خوب نه وقتشو نه حالشو دارم الکی برم دنبال لباس حالا میذاره روز آخر اینقدر به آدم فشار میاره وقتیم میگی نمیای دیگه واویلا البته یه بار رفتم مفتح رو دیدم یه لباس پسنندیدم خیلی قشنگ بود ولی قیمتش بالا بود ونک و قائم هم که لباساشون از یه طرف کم دارن من نمیدونم کی این پیرهن کوتاهارو واسه عروسی میپوشه هرکیم میبینم دنبال لباس بلنده !

واسه پولپ دماغم 3بار  رفتم وقت گرفتم کنسلش کردم اینبار برم دکتره با تیپا بیرونم میکنه!!ولی کاش میرفتم اینبار که سرماخورده بودم به غلط کردن افتادم شبا از دهنم نفس میکشیدم دهنم خشک میشد یه افتضاحی بود شنبه دیگه با قاطعیت تمام میرم وقت قطعی میگیرم

 

پی نوشت :کسی میدونه چیکار باید کرد قورمه سبزی خیلی خوش مزه بشه؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 11:14  توسط گل بانو  | 

آخیش بالاخره امروز برمیگردم خسته شدم از خونه اینا یک لحظه آرامش نداره من نمی دونم این مامان همسری چه مرضی داره مهمون دعوت میکنه اونوقت سر بقیه غر میزنه خواهرزاده و برادر زاده اش رو آورده اینجا دوتا پسر بچه شیطون نه خیلی آروم بود خونه اش اونام بهش اضافه شدن من که دیگه دارم برمیگردم  اصلا" به من چه

 اولین شب قدر امسال هم گذشت همیشه تو این شب ها دلم لرزیده یعنی برای سال آینده برنامه زندگیم چطور رقم میخوره خدایا ازت میخوام فقط بهم عزت بدی مثل همیشه هوامو داشته باشی و توفیق بدی بیشتر بهت نزدیک بشم .اولین شب قدر امسال تنها سالی بود که اینقدر از ته دل اشک ریختم سر شب با دوست همسری رفتیم بیرون قرار شد شبش بریم مسجد محلشون احیا که مامان همسری شروع کرد مخالفت که توی خونه بهتر ه و از این حرفها نشستم جلوی تلویزیون احیا گرفتن که باز شروع کرد بد و بیراه به آ..خوندها و ب.سیجی ها گفتن دیدم شب قدری نشستن و گوش دادن به این چرت و پرت ها بدتر اعصابمو به هم میریزه رفتم تو اتاق با رادیوی گوشیمو و یه قرآن جیبی احیا گرفتم خیلی هم بهم چسبید امشبم که میرم خونه خودمون یا مسجدیم یا همه با هم احیا میگیریم راستی دیروز رفتیم یه دستبند خریدیم اول قرار بود سرویس عروسی رو برداریم که خوب دیدم بخوام از اینجا بخرم همه جوره به ضررم تموم میشه چون اولا" اون چیزی که دلم میخواد اینجا نبود و به زور یه چیزی برام میخرن هم اینکه چون از مغازه آشنا میخرن ممکن قیمتشو الکی به من زیاد بگن تا عمردارم منت بذارن سرم(از این کارا زیاد میکنن)میرم همون تهران یه چیزی انتخاب میکنم نهایتش دیدم خیلی گیر میدن مدلشو میارم اینجا برام بسازن .سر این دستبند هم که خریدیم جریاناتی داشتیم که خوب دیگه برام مهم نیست فقط بهش خندیدم راستی جشن هم اصلا" به من یکی خوش نگذشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 13:56  توسط گل بانو  | 

نوشتن اون خاطرات یه احساس بدی بهم میده جوری که زیاد دوست ندارم ادامه اش بدم از طرفی هم برام کندوکاو گذشته مفیده چون اینطوری کمتر خودمو مقصرهمه چیز(طبق عادت همیشگیم)میدونم به هر حال اندازه یکی دوتا پست خاطراتمو نوشتم دوسه روز دیگه میذارم اینجا .حدودا"ده روزه خونه همسری اینا هستم البته بیشتر میریم باغ تنهاییم خوبه ...دوست داشتم برگردم خونه چون ماه رمضونی مامانم دست تنهاست خودمم کتابامو نیاوردم ۲۶ هم امتحان دارم اما داداش کوچیکه همسری دانشگاه قبول شده میخوان فردا یه جشن کوچیکی بگیرن براش دیگه اگه خدا بخوادجمعه برمیگردم خونه دلم خیلی برا مامان همسرس میسوزه بنده خدا به هیچ رویی حاضر نیست ما ازش جدا زندگی کنیم به بابای همسری گفتم اگه میتونه برام مجوز آموشگاه بگیره اونم گفت باشه پایین رو بکن آموزشگاه مامانش میگه آره وسایلاتونم بذارین بالا تو یه اتاق یا اینکه خونه بغلیشون رو گذاشتن برای فروش گفتن شاید بخریم من میگم خیلی خوبه ما میریم شما پایین رو اجاره بدین میگه نه شما بیاین پایین اونجارو اجاره میدیم میگم پایین خیلی بزرگتر از اونجاست بیشتر اجاره میره ماهم که دونفریم میگه یعنی میخواین از ما دور بشین!!!نمی دونم واقعا" امکان داره این وابستگی به دل بستگی تبدیل بشه یا نه راستی چند روز پیش هم رفتیم یکی از شهرهای اطراف خرید یه اتومو سرامیکی و یه خورده خرت و پرت خریدم بعضی جنساش دیگه تابلو قلابی بود بعضی هاشم که خوب بود قیمتاش با تهران فرقی نداشت عطراشم که از دم قلابی بودهمسری هم ماشین خرید یه سمند .صفر نیست ولی  تمیزه خداکنه خرابش نکنه از اون روز که تحویل گرفته تا الان دارم قسمش میدم سگ نبره توش دست کسی نده و درست رانندگی کنه حالا عکس ماشین رو اینجا میذارم چون خیلی ازش خوشم اومد گفتش برای تومنم از اون روز گیر دادم پس کی به نام میزنیروزهایی  که تو باغیم من آشپزی میکنم بیشتر استامبولی پلو با گوجه های باغ یا کنسرو با سیب زمینی سرخ شده امروزم همسری رفت وسیله خرید الویه درست کردم دیشبم جوگیر شدم واسه مادرشوهرکشک و بادمجون و کوکو سیب زمینی درست کردم این غذاهای دم دستی رو خوب بلدم .همچین این غذاهه به دهن مادرشوهر مزه داده هی میگه بازم برامون بپز(عجب غلطی کردیما)البته فردا هم شاید براش پوره درست کردم دلم براش میسوزه خیلی کمر درد داره چند بارم رو زده چرا دیگه پوره درست نمیکنی ..راسیاتش اینجوری بدون کینه زندگی کردن بهتره هرچند میدونم اینهمه کارم بکنم بازم یه روز نکنم ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم شهریور 1388ساعت 0:9  توسط گل بانو  | 

شب خواستگاری که از خونه ما رفتن تا صبح داشتیم با همسری اس ام اس بازی میکردیم تازه اون داشت رانندگی هم میکرد!!

فردای اون روز تعطیل بود اتفاق خاصی نیافتاد اما پس فرداش یه خاطره تلخ دیگه تو زندگیم رقم خورد مامانم اول می خواست منصرفم کنه اما بعدش کم کم داشت راضی میشد حتی گفت به صلاح بریم عروسی تا ببینیم فامیلشون چطورین یکم خوشحال شدم آزی زنگ زد منم جریانو بهش گفتم بعد از ظهر بود تو اتاقم خواب بودم یهو مامانم اومد دررو محکم باز کرد نیم متر پریدم هوا داد بیداد که تو حق نداری پاتو از خونه بذاری بیرون من اصلا" منگ خواب بودم چند دقیقه طول کشید تافهمیدم دنیا دست کیه فهمیدم خواهر بزرگه که اومده بچه هاشو ببره به مامانم گفته میخواید برید دخترتون تقدیم کنین خجالت بکشین!ما فهمیدیم حتی رفتین بلیت هم خریدین!حالا مامانم فکر میکرد من می خوام از خونه فرار کنم رفتم بلیت خریدم بعدها فهمیدم کار آزی بوده و البته خواهر بزرگه هم بی تقصیر این حرف نبوده دیگه داییم هم قاطی ماجرا شد البته چند ماه بعد داییم اصل جریان رو برام تعریف کرد و گفت چون شوهر خواهر بزرگه ورشکست شده بود و ماشینشون هم اندازه دک و پوز شوهرش نبوده این دعوا رو راه انداختن که شما نرین عروسی!حتی تا روز حنا بندون که چهارشنبه بود بابام راضی بود که حتی بدون من مامان و بابام برن اونجا تا هم تحقیق کنن هم فامیل اونا رو ببینن همون روز خواهری اومد خونمون مامانم بهش گفت چرا دخالت میکنی شوهرت هر غلطی دلش خواست کرد 10 ساله داری کار میکنی میدی شوهرت میخوره سه تا خونه داشتی حالا آه در بساط نداری  بچه هاتم که من نگه میدارم خودت 4 ساله آزگار نامزد بودی یه بار ما دخالت نکردیم حالا به این که رسیدی بلد شدی اونم یهو زد زیر گریه و یه نایلون قرص از تو کیفش درآورد و تریپ حالت تهوع گذاشت که شما از خیلی چیزا خبرندارین این خودشو بدبخت کرده من بخاطر این اعصابم خورد شده دارم روزی 20 تا قرص میخورم!!!! دست بچه هاشو گرفت و رفت .این حرف خیلی بدیه که میزنم اما خدا شاهده که تو اون لحظات من چه حالی داشتم مامانم اومده بود میگفت این چی میگه خودتو بدبخت کردی نکنه رفتی خودتو.....ای خدا من برای این خواهرم  چه کارا که نکردم و جواب اون همه محبتای من این بود.اون هفته گذشته و عروسی برگزار شد بدون ما من موندمو هزاران سوال بی اعتمادی نسبت به همه.اما الان که دارم اینارو می نویسم به این ایمان پیدا کردم که اون اتفاقات بی حکمت تو زندگی من نیوفتاد باعث شد چشمام رو بیشتر باز کنم و آدمها رو بهتر بشناسم تا 20 روز بعد از اون ماجرا که 16 شهریور روز بله برون ما میشه اتفاقای زیادی افتاد داییم که رابطه خوبی باهم داشتیم باهام قهر کرد.تلفن رو از اتاقم بردن بیرون و قبض گوشیمو پرداخت نکردن تا قطع بشه من موندم و یک خط اعتباری و یه عالمه حرف و حدیثی که هر روز در میامد و من باید جواب گو می بودم.

پی نوشت :الان خونه همسری اینا هستم این پستم چند روز پیش نوشته بودم نمی دونم چرا ثبت نشده بود..دیشب اومدیم رفتیم باغ حالا اومدیم خونه شون ازش قول گرفته بودم نیایم ولی نمیشه که ... خداروشکر که خودش خوبه اما امان از دست مادرش و داداشش..

پی نوشت ۲:این بلاگفا هم پست خصوصی گذاشته چطوره این خاطرات تلخو خصوصیش کنم از چشم فک و فامیل دور بمونه؟؟

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 18:38  توسط گل بانو  | 

 آشنایی منو و همسری از یه دوستی دانشگاهی شروع شد البته از همون اول آقا قصد ازدواج داشتن !بعد از دو سه ماه از آشناییمون به مامانم جریان خواستگاری رو گفتم اما مامانم گفت که تا آزی(خواهرم)توی خونه است فعلا" فکر این چیزا رو نکن بذار بعد . اینجا لازم میشه یکم از حساسیت ازدواج آزی بگم . اول از همه اینکه 6 سال از من بزرگتره از دوم دبیرستان اعلام کرد که بعد از گرفتن دیپلم ازدواج می کنه عشقشم آشپزی و قلاب بافی و از این کارا بود خلاصه به اصرار مامانم اینا تو کنکور شرکت کرد و کاردانی یه رشته علوم انسانی دانشگاه آزاد قبول شد خودش قصد نداشت بره اما به اجبار خانواده ثبت نام کرد و بعدشم کارشناسی قبول شد یه شغل خوب پیدا کرد. ترس مامانم ازاینکه من زودتر از اون ازدواج کنم دلیل داشت اینکه با اینکه من کوچکتر از اون بودم اما تو فامیل  چندتایی خواستگار داشتم که منتظر بودن درسم تموم شه بیان خواستگاری با اینکه آزی خوشگل تر از منه و هم اینکه خیلی زودجوش تره ،خواستگار اول پسر عموم بود ما با عموم اینا رابطه گرمی نداشتیم وقتی عموم مسئله خواستگاری رو مطرح کرد مامانم همون جا به بهانه ازدواج فامیلی و..ردش کرد.خواستگار دوم هم پسر عمه ام بود که همسن آزیه و خارج زندگی می کنه آزی خیلی دوست داشت باهاش ازدواج کنه اما اومدن خواستگاری من که خوب به همون بهانه ازدواج فامیلی رد شد خواستگار سوم هم که واقعا" لج همه رو در آورد مربوط به یه فامیلمون میشه که از عالم و آدم خواستگاری کرد اینقدری که من 10 سالم بود یادم میاد می رفتن براش خواستگاری !ولی مادرش با بی رحمی تمام از آزی خواستگاری نکرد و به من پیشنهاد داد !!این بود که مامانمو ترس برداشت حتی یادمه رفتیم برای آزی سر کتاب باز کردیم ببینیم کسی بختشو نبسته!!البته خانومه به مامانم گفت نبستن اما بخت این دخترتو(منو)یه خانومه سیاه که ناراحتی معده داره بسته ! بگذریم بعد از قبول شدن تو دانشگاهم چندتایی  خواستگار پیدا شدن که به خاطر آزی همه از همون دم در رد می شدن .واسه آزی هم خواستگار میومداما خوب جور نمی شد.تا اینکه من با همسری آشنا شدم و وقتی پیشنهاد ازدواج و مطرح کرد سریع قبول کردم چون ورزشکار بود تحصیلات داشت و هم اینکه اخلاق به شدت مردونه ایی داشت این چیزا تو اون برهه از زمان برای من 20 ساله مهم بودن پدرشم البته منو دیده بود که خوب این خودش یه جریان داره و به شدت پسندیده بود !خواستگاری که مطرح شد مهر 85 بود تا مرداد 86 ما صبر کردیم تا بخت آزی باز شه که نشد و اونا اومدن خواستگاری البته تو این مدت 10 ماه تمام افراد خانواده همسری منو دیدن و تمام افراد خانواده من بجز پدرم از رابطه ما با خبر بودن خواهر بزرگم (14 سال ازم بزرگتره) که اونوقت رابطه خوبی باهم داشتیم  هم از تمام بیرون رفتنامون خبر داشت.جریان دعوت همسری هم به خونه اش از اینجا شروع شد که دو سه ماه قبل از خواستگاری به اصرار  خودش و البته شوهرش و در جریان بودن داداشم  دعوت انجام شد من نمی دونم چرا بعد از جریان خواستگاری اون رفتارارو با من داشت فقط اینو می دونم که قبلش کاملا" از انتخاب من راضی بود .البته آزی هم یه بار جدا همسری رو دیده بود تا اونوقت چیزی نگفت اما وقتی مسئله خواستگاری مطرح شد شروع کرد بنای ناسازگاری گذاشتن که البته این مسئله رو همه حتی پدرم به پای حسادتش گذاشتن ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم مرداد 1388ساعت 13:29  توسط گل بانو  | 

می خوام یکم از مصائب گذشتم بنویسم  خواستم از روز عقدم بگم دیدم از خواستگاری شروع کنم بهتره تا هر وقت حوصله داشتم ادامه اش رو بنویسم
روز خواستگاری ما تو مرداد ماه 86 اتفاق افتاد یک هفته قبل از عروسی خواهر شوهرم یکی از بدترین روزهای عمرم بود قبل از خواستگاری همسری رو خواهر بزرگم یه بار خونشون دعوت کرده بود .یه بارم خواهر دومم که از من بزرگتره و هنوز ازدواج نکرده دیده بودش خلاصه اون روز شنبه بود و تعطیل اینام قرار شده بود شب بیان خونمون برای خواستگاری روزش یادم نمی یاد چرا  زیاد خوشحال نبودم  رفتم آرایشگاه و اومدم اونا قرار بود سر ظهر راه بیوفتن که عصری برسن تهران هرچی به همسری زنگ می زدم می گفت الان راه میوفتیم داریم راه میوفتیم نشون به اون نشون که ساعت 4 تازه راه افتادن و دیر رسیدنشون باعث اولین کدورت شد . خلاصه مامانم دید اینا دیر راه افتادن زنگ زد بهشون گفت دیگه شام تشریف بیارین اینجا که قبول کردن ما کسی رو دعوت نکرده بودیم فقط خانواده خودمون بودن اونام پدرومادرشو برادرش که همسنه منه اومده بودن  دیگه ساعت حدود ده بود که  رسیدن قبلش بابام صدام زد گفت ببین اینا چطور دارن آبرو ریزی می کنن چرا نمی یان  نکنه سر کارمون گذاشتن! ناگفته نماند که بعدا"فهمیدم خواهر شوهر عوضیم این آتیش رو به پا کرده بود .وقتی رسیدن تو محل ازم آدرس گل فروشی گرفتن ولی وقتی اومدن هیچ گلی دستشون نبود انگار آب یخ ریخته باشن رو سرم اما خوب اهمیتی ندادم چون کاریش نمی شد کرد  باباشم با خنده گفت ما گفتیم گل بخریم خانوم(مامان همسری)گفته پژمرده میشه از اینجام خواستیم بخریم گفتیم دیر میشه حتی شیرینی هم نیاوردن به جاش سه تا بسته سوغاتی شهرشون رو آورده بودن که وقتی آوردن پایین خواهری همچین چشم غره ایی بهم رفت که یه حال بدی شدم   .مامانش رفت مثلا" چادرشو عوض کرد یه چادر کدری مشکی افتضاح سرش کرد مایه خنده انگار اومده بود عزاداری یه حالت نزاری هم به خودش گرفته بود انگار اومده مسلخ پیش مامانم رو زمین نشسته بود خواهر بزرگم هم همون موقع منو کشید تو آشپزخونه که یه وقت لو ندی من همسری رو قبلا" دیدما  خبر نداشتم این آغاز یه بامبول بزرگه که خواهر خودم برام  خواهد ساخت .یه ذره صحبت کردن که باباش گفت ما چون راهمون دوره همین الان حرف مهریه رو بزنیم بابامم گفت راهتون دوره که دوره حالا باید بیادو برید خیلی بدش اومد از این حرف بابای همسری خلاصه اون یه جوری جفت و جورش کرد تا  ساعت 11 شدشام آوردیم بد از شام دوباره حرف مهریه شد بابام گفت 700تا سکه یهو مامانش که تا اون موقع لال مونی بود شروع کرد داد زد ن که حاج آقا چه خبره خودتم پسر داری پسر من در توانش نیست حالا قبلش داشتن از دارایی های پسرشون که تو این سن کم( 25 سالش بود) خونه و ماشین و زمین ..داره و اینکه دوجا کار میکنه حرف می زدن با اعتراضشون عملا" حرفای خودشون رو نقض کردن!خیلی بهم برخورده بود  می تونست با لحن آرومتری اینو بگه  راستی هر چند وقت یکبارم می گفتن شما ناراضی هستین ماهم ازیه نفر که دخترمون دوستش داره بدمون !میومدبهش گفتیم مهریه باید سال تولد دخترمون باشه اما اون چون دخترمون رو خیلی دوست داشته قبول کرده و بعدش شب عقد بهو خورده و از این حرفا.. هر چند بعدا"فهمیدم به این دلیل که مهریه خواهرشوهری 114 تا سکه شده که اونم جریان داره اینا نمی خواستن مهریه من بیشتر باشه  بابامم که کلا"مخالف بود برگشت گفت حالا که اینجوریه 2 میلیون هم باید پول بدین به عنوان شیربها .کلا"ما رسم شیر بها نداریم می دونستم چون بابام می خواد سنگ بندازه این حرفارو می زنه ااز اینجا به بعدش خواستگاری به صحنه متلک اندازی بابامو و بابای همسری تبدیل شده بود هر چند دقیقه یکبار هم مامانش با اون صدای نکرش یه پارازیتی مینداخت همسری و منم لال مونی گرفته بودیم خواهری هم نشسته بود چشم غره میرفت و شوهرشم زیرزیرکی پوزخند می زده داداشمم حالش داشت بهم میخورد موبایلشو گرفته بود دستش داشت اس ام بازی می کرد . باباش می گفت تو دهاتم دیگه شیربها نمیگیرن مامانشم عربده میزد که تخفیف بدین پسر ما هیچ ایرادی نداره که دارین سنگ میندازین!! اینکه میگم عربده واقعا" راسته چون کلا" مامانش صدای خیلی کلفت مردونه ایی داره وقتیم عصبی میشه یه خش میوفته تو صداش که صد برابر بدترش میکنه کلا"هم بلند حرف می زنه یه حدیثم نمی دونم از کدوم امام می گفت اینکه اگه داماد توان پرداخت مهریه رو نداشته باشه عقد باطله!!بابای منم می گفت  مرد حسابی این شرایط منه ما که برای شما دعوت نامه نفرستاده بودیم ما اصلا" نمی شناسیم شما کی هستین و چی هستین (البته قبلش داداشم تحقیق اساسی راجع بهشون کرده بودولی خوب بابام هنوز قبول نداشت) خلاصه ساعت 1 بود مامانش بلند شد گفت دیره ما باید بریم (اون موقع تهران خونه داشتن) ما میریم فکرامون!!!رو می کنیم حالا .ما کارای عروسی دخترمون رو نصفه گذاشتیم اومدیم باباشم گفت حالاشما بیاین عروسی ما ببینین چطوری هستیم ...البته حتی کارت هم برای ما نیاورده بودن  موقع میرفتن هم مامانش بلند بلند به من می گفت ناراحت نباش همه!دعواشون میشه  وقتی رفتن خونه خیلی جو بدی داشت همه به من چشم غره می رفتن خواهری که می گفت تو فقط نگو من اینو قبلا"دیدم من درستش می کنم !اونام قرار بود شب تهران بمونن که همسری اس ام اس زد ما تو راهیم کارای عروسی نگین مونده باید برگردیم اون شب خیلی سنگین برام تموم شد  خورد شدنم رو واقعا" برای اولین بار میدیدم آخه تا اون روز  چون کاری به کار کسی نداشتم و از بچگی مستقل بودم همه توی خونه بهم احترام خاصی میذاشتن و به قول خودشون یه حساب دیگه روم باز میکردن   رفتار پدر و مادرش افتضاح بود باید به بابای من حق می دادن حتی بعدها بابام گفت اگه اینا همون بار اول اونجوری سر مهریه دعوا راه نمیداختن من اونطوری رفتار نمی کردم من اینکارو کردم ببینم اینا چجور آدمایین اون شب من موندم یه عالمه بغض و غصه و تنهایی .... گذشت تا روز بله برون که 25 روز بعدش بود....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم مرداد 1388ساعت 12:26  توسط گل بانو  | 

خداییش خیلی سرم شلوغه تا چشم بهم می زنم شب میشه آخه این ظلمه کاش چند ساعتی به روز اضافه میشد همچین ساعت 12 که میشه خوابم می بره که انگار کوه کندم روزام یا دانشگاه یا تو خونه درس می خونم و کارای خونه رو انجام میدم این مامانم که مدتهاست تو تعطیلات به سر می بره فقط روزایی که من نیستم آشپزی گردن مامانمه. این همسری که هنوز ماشین نخریده کاش لااقل تو این یه ماه ثبت نام میکرد برای صفر .البته هفته پیش که نیمه شعبان بود یه مسافرت باحال با مامانم اینا سمت کاشان قم و.. رفتم خیلی خوب بود عمرا"فکر نمی کردم تو کویر جاهایی باشه این قدر سرسبز و البته خنک .حالا قراره همسری هفته دیگه بیاد دنبالم دوست ندارم دوباره برم خونشون اصلا" دوست ندارم با مامانش تنها باشم ..حالا این به کنار دوست دارم هفته آینده بعد ازامتحانم برم موزه آخه چند تا بلیت دارم خودمم عاشق موزه و اماکن تاریخیم که اگه برم دیگه وقتی برام نمی مونه .چقدر تابستون زود تموم شد آها راستی هفته دیگه هم حراجیا شروع میشه منم بچه کف حراجی باید حتما"برم .یه چیزه دیگه اینکه چند تا داستان کوتاه نوشتم می خوام بزارم اینجا البته از نوع بی سر و ته هستن اما خوب خیلی آرامش میگیرم وقتی می نویسمشون

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 15:25  توسط گل بانو  |